تپش
اگر قدر دل خود را بدانی هیچگاه تپشهای عاشقانه اش را به یک نگاه نخواهی فروخت
بنی آدم
چه خوبه بعد از یه مدت که نمینویسی باز شروع کنی به نوشتن
البته دلمون که خیلی میخواد اما به قول خیلیا مشغله کاری و زتدگی اجازه نمیدن
بگذریم اینا تموم نشدنیه هنر اینه که خودمون رو زندگیمون رو جوری برنامه ریزی کنیم که به همش برسیم من که فعلا هنرش رو ندارم ماشالله به اونا که هنرمندند. راستی چه خبر از گرونی ما که اونجا نیستیم ولی خبراش میرسه میگن آتیشه. نوش جونمون قیمتی که برای بنزین گذاشتن از این ور آب هم بیشتره حالا اون ۵٠ لیترشون هم منتی بیش نیست مصرف یه هفتست بعدش چی ؟ نون هم که سر به فلک کشیده
واقعا تو این حال و هوا میشه از جان و دل شعر گفت و آواز خوند آخه چون تنها چیزی که مفته و دست خود آدمه همین آواز خوندنه اونم از نوع لونه ای البته اونم اگه قدغن نباشه
ببخشید که از حیطه شعر و احساس و شاعری خارج شد اینم یه جور احساسه دیگه
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در شهر ما جان هم می درند
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را بماند قرار
خدا قوت
سفر
همیشه وقتی میرفتم سفر برام مهم نبود که چی رو جاگذاشتم تورو داشتم و شاد بودم اما میدونم این دفعه رفتنم طعم دیگه ای داره این چند هفته برام چند سال میشه خیلی عجیبه علاقه بدجور خوشو رو میکنه هرچه فاصله دورتر میشه جاذبش بیشتر میشه و هرچه دیرتر میشه بی تابیش . یا حتی هنوز که کنار همیم انگار تمام تار و پود وجودمون این جدایی موقت رو احساس کرده و داره واکنش نشون میده
به یاد اون روزها
«غروب بی رنگ»
|
غروب است و شب در مقام وصول |
دل زار ما گشته سرد و ملول |
غلط غلوط زیاد داره به بزرگی خودتون ببخشید منو به گذشته میبره
امتحان
قربون لطف و رحمتت خدا که هر دفعه کسی رو به روشی آزمایش میکنی عجب سنتیه
ما هم از این مقوله مستثنی نیستیم چون جزئی از جامعه آدماییم هرچند ناراحتم اما چشم امیدم به تو هستش .
عجب روزای سختیه اما یکی هست که همه این دردا رو برام آسون میکنه میدونم اینم لطف تو بوده که اونو کنار من نشوندی تا این مواقع نفساش آرومم کنه امیدوارم که او ازم راضی باشه .
محبت
آهای با توام آره تو
تویی که وقتی کسی میگه تشنمه می پری براش آب میاری یکی هم اینجاست تشنشه اینور هم یه نیگاهی بنداز ای بابا بسه دیگه این همه آب نیار آخه رفیق ما تشنس اما آب نمیخواد آره درست شنیدی آب نمیخواد هی باز برو آب بیار بابا قیافش داره داد میزنه تشنست حالا هی وایسا منو نیگاه کن مگه نشنیدی میگم تشنست یه کاری بکن اون لیوانه رو ول کن هی نچسب به اون تنگه اون کار رو خودش هم بلده بکنه بابا ای کیو یه ذره محبت فقط یه ذره بریز تو کاسه دلش دیگه نمیگه تشنمه
بیاین دست و دل باز تر باشیم بیشتر محبت کنیم به هم. یه خورده اون تنگ محبتمون رو بیشتر خم کنیم باورم کنید چیزی ازش کم نمیشه هرچی بیشتر بریزیم پرتر میشه یادمون باشه که خودمون هم تشنه میشیم
زندگی زیباست اونقد که از هر گوشش میشه دید همه چیزاطرافمون زیباس خدامون زیباست زیبایی رو دوست داره پس بیایم زیبا بیاندیشیم زیباییها رو ببینیم و لذت ببریم و زشتیها رو بسوزونیم
مارو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین
از کجا؟
از کدامین سرزمینی تو
کدامین دشت
کدامین آسمان
که از بویت تمام ذره های من
به شوقت بی مهابا
چنان مستی که از مستی نمیداند چرا این گونه میچرخد
فرا حد جنون می گیرد از سر رقص را
که هستی تو؟
که انفاست چنان روح ضعیفم را
که از دوران آزردست
به مرز پر نشاط شور می آورد ناگه
کجابودی ؟
چرا؟
هجوم آورده ای این گونه بر شهری
که دیریست از هجوم طاغیان سوختست
به شهری که در آن نیم کنجی نیست آباد
به آن قلبی که درد را
به ناچار میفروشد
به آنجایی که نفروشند جزدرد
تویی تنها خریدار دل خسته ؟!
که جانت میبرد سختی
واز من میخرد دردهای جانم را ؟
که هستی؛ از کجایی تو؟
نوید
وقتی تو نیستی
وقتی تو نسیتی
خورشید تابنک
شاید دگر درخشش خود را
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
و هر گیاه
از رویش نباتی خود
بیگانه می شود
و آن پرنده ای
کز شاخه انار پریده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش می کند
آن برگ زرد بید که با باد
تا سطح رود قصد سفر داشت
قانون جذب و جاذبه را در بسط خاک
مخدوش می کند
آنگاه نیروی بس شگرف مبهم نامرئی
نور حیات را
در هر چه هست و نیست
خاموش می کند
وقتی تو با منی
گویی وجود من
سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند
چشم تو آن شراب خلر شیرازست
که هر چه مرد را مدهوش می کند
استاد حمید مصدق روحش شاد
پیشاپیش عید سعید قربان رو به همگی شما تبریک میگم
عیدتان مبارک و طاعاتتون قبول اونایی هم که رفتن حج مارو فراموش نکنند
همرنگ
اگرچه تلخ بودم
اما شیرینی تو
تا بدانجایی میرسد
که شهد را خجل می کند
حتی تلخیت شیرینتر از شیرینی من است
من اگر اکنون شیرینم
نفسهای توست که وجود مرا
بلکه روح مرا
آلیاژی از جنس تو
از رنگ حیات
واز معدن احساس تو
داده است
من کنون همرنگ توام
نوید
نجات من
سلام
اینجا هم شده برام مثل کاغذ چکنویسی که با خودکارم روش و خط خطی میکنم تا بالاخره چند کلمه بتونم بنویسم و کنار هم بذارمشون وجمله ای درست شه جمله ای که بشه خوندش البته اینجا رو دیگه نمیشه خطخطیش کرد چون اینجا نقش قلم محو شده اما خودمونیم هرچقدر اینجا رو با اون صفحه کاغذ خطخطی شبیه کنیم باز اون صفحه برتری خودش رونشون میده چون به اعتقاد من اون صفحه یه حس دیگه ای داره حتی اون سیاه خطای روی صفحه کنار نوشته ها گویی مقدمه ای هستش برای اون جملاتی که میخوا بیاد روی صفحه که اینجا چشمای آدم ازش محرومه بگذریم خیلی چرت گفتم
در تب دیدار تو اتش دوری را خریده ام
دقایقی بیش نمانده است
تو را خواهم دید
واز این آتش
نجاتم خواهی داد
← صفحه بعد
نظرات ()

